تبليغاتX
من و خواستگارانم
ماجراهای من و خواستگارانم
خدایا خسته شدم از این همه حرف که درباره امام حسین زده می شه این همه شعار که داده میشه خدایا همه برای حسین گریه می کنن نذری می دن عذاداری می کنن اما تو این روزها کمتر کسی هست که بشینه فکر  کنه که چطور آزاده بودن رو از امام حسین یاد بگیره و تو زندگی تن به بستی و رذالت و آلودگی و خواسته شیطان نده  

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 3:20  توسط cezibel  | 

به دنبال می نابم

                          که پر سازم ازو جامم

به دنبال همان رنگم

                              که از او سازم آهنگم

به دنبال دل آرامم

                               کز و شیرین شود کامم

به دنبال که می گردم

                               که او اینجاست در جانم

                                                                 شاعر خودم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 3:5  توسط cezibel  | 

گاهی خیلی شاد گاهی خیلی غمگین

گاهی امیدوار گاهی مایوس

گاهی خوش اخلاق و آروم گاهی عصبانی و بد خلق

گاهی ساکت گاهی برحرف

گاهی ترسو گاهی شجاع

گاهی بی اراده گاهی بااراده

گاهی باهوش گاهی خنگ

گاهی با عرضه گاهی بی عرضه و دست و با چلفتی

گاهی زشت گاهی زیبا

گاهی مرتب و تمیز گاهی شلخته

گاهی خجالتی گاهی بررو گستاخ

گاهی مهربون و دلسوز گاهی سنگ دل و بی رحم و بی تفاوت

گاهی با احساس گاهی بی احساس

اعتراف می کنم که بعد از ۲۸ سال هنوز خودم رو خوب نمی شناسم

گاهی تصویری که از خودم تو ذهنم دارم با اون چیزی که واقعا هستم زمین تا اسمون فرق داره می تونید درکم کنید چی می گم؟ و گاهی اوقات هم تصویرم از خودم دقیقا با واقعیت خودم مطابقت داره

اصلا اگه کسی از من بخواد که شخصیتم رو توصیف کنم نمی تونم نظر ثابت و دقیقی بدم هر چی از تست های شخصیت شناسی و روانشناسی معتبر استفاده می کنم بازم تصویر ثابتی از خودم بدست نمی آرم

شخصیت من گاهی اوقات با شرایط محیطی که توش هستم تغییر می کنه به نظر شما من ثبات شخصیتی ندارم.............؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 2:17  توسط cezibel  | 

نمی دونم چرا بعضی موقع ها اخلاقم تند میشه یه رفتاری می کنم یه حرفی میزنم بعد خودم بشیمون میشم از رفتارم واقعا خوب بودن چقدر سخته بی خود نیست که خدا جایزه خوب ها رو بهشت قرار داده من که با این اخلاق بدم ته ته جهنم جامه شک ندارم.......................

من با بیشتر  اطرافیانم تو بیشتر مسائل اختلاف نظر دارم گاهی وقتی می خوام نظر مخالفم رو  و ابراز کنم این ابراز عقیده مخالف باعث عصبانیت و دلخوری دیگران میشه چیکار کنم که هم بتونم نظر مخالف خودم رو بگم و باعث دلخوری دیگران نشم.....................؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 3:49  توسط cezibel  | 

به نظر شما آیا تو این دنیا آدمی وجود داره که هیچ درد و مشکلی تو زندگیش نباشه....................

به نظر من که وجود نداره همه آدمها چه فقیر چه غنی چه زشت چه زیبا چه با سواد چه بی سواد مومن یا بی دین همه گرفتار مشکلات خواص خودشون هستند فقط شکل این مشکلات هست که از آدمی به آدم دیگه فرق داره

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:2  توسط cezibel  | 

تصور کنید دارید تو خیابون راه می رید یه بسربچه کوچیک با لباسهای باره جلوی راهتون سبز میشه و ازتون می خواد که ازش فال بخرید یا دستمال جیبی بخرید

عکس العمل شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 1:40  توسط cezibel  | 

همه دنیا آشوب شده همه چی در هم برهمه می ترسم اونچه نباید اتفاق بیافته اتفاق بیافته ...................................

جنگ جهانی رو می گم می ترسم آخر سر این دشمنای ایران و دشمنای شیعیان آخر سر یه کاری کنن که صبر و تحمل همه تموم بشه و همه بزنن به سیم آخر

نمی دونم چرا کشورهای سرمایه داری و عرب های وهابی عربستان چرا اینقدر نسبت به ایران و شیعیان سایر کشور ها کینه دارن تا به حال نشده اتفاق بیافته که مثلا ایران یا سایر شیعیان کشورهای دیگه به حق کسی کشور دیگه ای تجاوز کنن همیشه این شیعیان هستند که توسط وهابیونی و منافقین که از طریق کشورهای سرمایه داری تامین می شن مورد ظلم قرار می گیرن خیلی شیعه بی خود و بی جهت دارن کشته می شن فقط به جرم کامل بودن مذهبشون به جرم دوستی علی و فاطمه

در مورد اوضاع دنیا نگرانم این جنگ اگه اتفاق بیافته دیگه خمباره و توب و فشنگ نیست جنگ هسته هاست همه مون تبخیر می شیم. خدا به داد برسه............................... دلم شور میزنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 3:7  توسط cezibel  | 

نمي دونم دنياي بدون علي چه شكلي مي شد چه جوري مي شد   تصور مي كنم.....

 بدون علي  دنيا  چقدر  سياه و سرد و بي روح بي معني بود واسه همين

 بود كه خدا براي انسانها علي را آفريد

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را...................

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 3:1  توسط cezibel  | 

نمی دونم اگه یه بسر یا مرد بودم تو زمان جنگ و در  سن مناسب برای جنگیدن ایا همه چی رو ول می کردم و برم جبهه با عراقی ها بجنگم و از  کشورم و ناموسم دینم دفاع کنم نمی دونم شاید هم نمی رفتم و داشتن یه اینده روشن و یه زن خوشگل و بچه های مامانی خونواده و ماشین گرون قیمت و تحصیلات و تفریحات و رفتن به اسکی و اسب سواری رو ترجیح می دادم

 نمی ودنم آدم نمی دونه تحت شرایط سخت جایی که بین اعتقادش و شرفش یا  زندگی راحت و ارامش و خوشی یکی رو انتخاب کنه چه شخصیتی بیدا می کنه و چه تصمیمی خواهد گرفت

نمی دونم اگه  کسی بودم که  می رفتم جبهه بعد از مبارزه با دشمنی که امنیت مردم کشورم رو به خطر انداخته بود  به شهادت رسیدن برادر خونی خودم رو به چشم خودم می دیدم  مجروح می شدم و دچار ناراحتی روحی می شدم و برم می گردوندن خونه و سالها با معلولیت و افسردگی روحی ناشی از مشاهده صحنه های دلخراش و خونین جنگ دسته و بنجه نرم می کردم و آخرش..............

 فقط و فقط به خاطر افسردگی و عدم توان روحی برای کارکردن و کسب معاش و وابستگی به خونواده   با وجود کمک مالی از طرف بنیاد جانبازان مادرم و خواهرهام من تو طرد می کردن و از خونه بیرون میکردن و من رو با بیرحمی به آسایشگاه روانی  می فرستاد حتی زحمت ملاقات من رو به خودشون نمی دادن حتی با بیرحمی و سنگدلی تلفن من رو که از سر دلتنگی فقط برای شنیدن صداشون بود هم بی جواب می گذاشتن 

 

و....... مجبور بودم مثل بیمار روانی و زندانی اطاق شماره ۶ انتوان چخوف تا آخر عمر تو تنهایی افسردگی و رنج و قلبی شکسته از سنگدلی مادری قصی القلب منتظر مرگ باشم  ............... آیا باز هم تصمیم می گرفتم برم جبهه................. ایا باز هم امنیت مردم سرزمینم برام مهم بود حتی اعتقادم ایا مهم بود ....

لطفا نخوابید من قصه نگفتم این داستان واقی است این سرنوشتی بود که برای برادر یکی از دوستام اتفاق افتاده بود.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:25  توسط cezibel  | 

سالها بود که حس میکردم چیزی رو گم کردم و هرچی می دوم بهش نمی رسم همش برای رسیدن به حس خلائی که تو وجودم بود به این در و اوندر میزدم همه ارزوهام رو  تو دنیای بیرون بین آدمهای دیگه و خارج از وجود خودم جستجو میکردم هر چی مثل ادمی که هر چی اب میخوره تشنه تر میشه هر چی لذت تجربه می کردم همش تبدیل به غم و ناراحتی می شد

نمی ودنم چی شد که هنگام دویدن ناگهان سرم به چیزی برخورد کرد مثل تنه درخت یا تیر چراغ برق که باعث شد برق از کلم ببره و .........................

و این طور شد که ناگهان خودم رو مقابل خودم دیدم مثل آینه  وقتی خودم رو دیدم ناگهان حس کردم چقدر دلم برای خودم تنگ شده چقدر از خودم دور بودم اینگار سالها بود دنبال خودم میگشتم عاشق خودم اینطور شد که وارد دنیای تازه ای شدم با فضای تازه مملو از خودم اینگار دوباره متولد شده بودم

و حالا دارم از لحظه لحظه زندگیم دارم لذت میبرم حالا دنیا که قبلا برام تنگ و خفقان آور بود تبدیل شده به همه هستی حس می کنم همه هستی مال منه زمین آسمون باد خورشید ماه کهکشان ها سیاه چاله ها آفتاب گل برگ آب خاک همه آدمها خوب دوست من هستن همه فرشته ها حتی شیطان که با شیطنتش راه رسیدن به معبودم  رو برام سخت مشکل می کنه همه و همه مال من هستن برای من ساخته شدن در خدمت من هیچ وقت تنها نیستم  ..............

چون تو را دارم خدا.........................................

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:46  توسط cezibel  | 

تو بست قبلی از چیز های صحبت کردیم که باعث آرامش و شارژ شدن آدم می شه

من گفتم سیگار مشروب مواد شادی آور فیلم  کتاب خوندن  سفر رفتن شعرخوندن موسیقی سایر دوستان گفتن ............  دو نفر گفتن اینترنت و صحبت با دوستان و رفتن تو طبیعت رقص

اما فکر می کنم همونطور که سایر دوستان گفتن همه اینهای که گفتیم به مرور زمان تاثیر خودشون رو از دست می دن و حس تنوع طلبی آدم رو به طرف سرگرمی جدیدتر بهتر و لذت بیشتر می کشونه 

من همه اینهای که گفتیم رو به کار بردم برای تامین رضایت و آرامش البته به جز مشروب و .............. که البته مطمئنم که این دوتا هم برای آدم یکنواخت می شه

سالها دنبال یه چیزی بودم که جای همه اینها رو بگیره و بهم طراوت تازه گی همیشگی بده بدون خستگی و سردرد چون اگه همه اینهایی که گفتیم  استفاده بشن آخرش خستگی واسه آدم می مونه

می خوام یه اعترافی کنم شاید مسخرم کنید بخندید یا بگید داره ریا می کنه برام مهم نیست فقط می خوام بگم ....................... تنها سرگرمی و دل خوشیم تو دنیا که باهاش حسابی حال می کنم فقط نماز خوندن و گوش کردن قرآن و فکر کردن و حرف زدن با خداست که هیچ وقت خستم نمی کنه و اگه این دل خوشی باشه از سایر چیزها هم لذت می برم با یاد اون  لحظه های من رنگارنگ می شه اما بدون یاد خدا همه چیز واسم رنگ سیاهی و مردگی داره همه چی بدون اون برام کسل کننده می شه نمی تونم تصور کنم چجوری بعضی آدمها خدا رو فراموش می کنن چجوری بدون اون نفس می کشن

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:6  توسط cezibel  | 

هر آدمی از یه چیزی تو زندگی آرامش و انرژی روحی و انگیزه میگیره ؟  سیگار مشروب موسیقی کتاب خوندن فیلم دیدن     یا چه چیز دیگه ای هست.

شما از چی آرامش و انرژی می گیرید به قول معروف شما باتری تون رو با  چی شارژ می کنید؟

تا به حال شده تو زندگی احساس نا امیدی و در موندگی کنید ؟ چی شما رو آروم می کنه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:30  توسط cezibel  | 

نظر خواهی

۱. به نظر شما آیا تو دنیا جامعه خانواده مردها بیشتر تصمیم گیرنده و مدیر هستند یا زنها ؟       الف ) مردها    ب) زن ها

۲. آیا مردها نسبت به زنها برتری دارند ؟  الف) بله    ب) خیر

۳. آیا مردها بیشتر در زمینه تفکر و تعقل و تصمیم گیری در سطوح بالا بهتر عمل می کنند یا زنها ؟    الف ) بله    ب) خیر

۴.کدامیک بهتره:

الف) زن سالاری ب)  مردسالاری ج) هیچکدام   د) یا تعامل و تعادل بین قدرت و تصمیم گری بین زن و مرد

۵. آیا مردها عقلشون بیشتره و بیشتر می فهمن یا زنها؟

 الف) مردها بیشتر میفهمن   ب) زن ها بیشتر می فهمن

اگه نظر دیگه ای دارید بفرمایید فقط امیدوارم کتک کاری و دوا نشه چون مسئله حساسی رو مطرح کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:51  توسط cezibel  | 

کلا گیج شدم حسابی می دونید من دلم می خواد درس بخونم یعنی ادامه تحصیل بدم اما مطمئن نیستم من حدفهای زیادی دارم نمی دونم کدومش برام بهتره من سر یه چند راهی موندم گیج و بلا تکلیف خیلی بده آدم چند هدفی باشه اینجوری هیچ وقت موفق نمی شه خوبه که آدم بچسبه فقط به یه کار و یه هدف من چند تا هدف دارم

۱. تعداد زیادی نقاشی تو ذهنم دارم که می خوام بکشم و به نمایش بزارم دوست دارم حرفه ای بشم

۲. خودم رو برای امتحان آیلتس آماده کنم برم امتحان بدم تا تو تدریس انگلیسی حرفه ای تر بشم

۳. چند تا کتاب می خوام بنویسم یعنی تو ذهنم دارم

۴. برم ساخت  انیمشین یاد بگیرم

۵. برم معماری بخونم البته باید دوباره کنکور شرکت کنم چون الان یه لیسانس دارم اما به کارم نمی اد

۶. دیوان شعرم رو تموم کنم ببینم به درد چاب می خوره

۷. برم بزشکی بخونم

۸. برم تاریخ علم یا فلسفه علم بخونم

۹. رشته مهدویت هم دوست دارم شنیدم تو آمریکا همچین رشته ای تو دانشگاه درس می دن

۱۰. تور مسافرتی بزنم

۱۱. یه رستوارن بزنم

۱۲. یه مجله یا روزنامه داشته باشم یعنی افتتاح کنم

۱۳. همه جای دنیا رو ببینم

 

اما واسه رسیدن به این همه هدف اصلا حال ندارم خیلی تنبلم دلم می خواد یکی مدام بالاسرم باشه با چوب هی بزنه تو سرم تا از این تنبلی و سستی دربیام

یعنی به نظر شما عمرم کفاف میده به همه این هدف ها برسم؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 3:20  توسط cezibel  | 

قرار بود باهاش صحبت کنم در مورد ازدواج یه روز زنگ زد گفت داری چیکار می کنی گفتم دارم فکر می کنم خندید گفت مگه فکر کردن همه کاره گفتم فکر می کنی فکر کردن کار نیست اتفاقا فکر کردن خیلی مهم هست مهمترین کار آدم هست گفتم تو در روز چقدر فکر می کنی باز دوباره خندید و گفت آخه به چی فکر کنم تو دلم گفتم : با داشتن مدرک فوق لیسانس  برای فکر کردن ارزشی قائل نیستی بس این همه کتاب تو دانشگاه برای چی خوندی

یعنی واقعا فکر کردن اینقدر بی ارزشه حتی خوردن و خوابیدن و سایر کارهای روزانه برای خیلی از آدمها با ارزش تر و مهمتر از فکر کردنه ؟؟؟؟ بس این مغز چند کیلویی واسه چی تو کله مون گذاشته شده

همینه که ما ایرانی ها هر چی سگ دو می زنیم باز به هیچ جا نمی رسیم

وای در همین حین بود که مخم سوت کشید و بهش گفتم ببین فکر نمی کنم ما به درد هم بخوریم

  خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:23  توسط cezibel  | 

یه بار یکی ازم برسید یعنی یه خواستگار بود ازم برسید چرا تا حالا ازدواج نکردی؟ آخه خودش ۳ سال از من کوچیکتر بود گفتم خب هنوز وقتش نشده و تازه اون کسی رو که می خوام بیدا هنوز نکردم  گفت فکر نمی کنی من اونی باشم که تو می خوای گفتم ممکنه نباشی اونی که من می خوام گفت نمی ترسی اگه سنت بره بالا و ازدواج نکرده باشی؟ گفتم ترس چه ترسی مگه اونایی که ازدواج کردن یعنی هیچ ترسی ندارن فقط ازدواج نکردن ترس داره؟ آدم از فردای خودش نه از فردا هم نه از ۱ ثانیه بعد خودش خبر نداره نمی دونه قرار چیکار کنه و کجا باشه و تو چه شرایطی باشه مثلا یه خانوم متاهل نمی ترسه از اینکه تو محل کار یکی به همسرش نظر داشته باشه و بخواد تورش کنه؟ نمی ترسه اگه مثلا خدای نکرده شوهرش صبح که از خواب بیدار میشه ماشین بهش بزنه و دیگه به خونه برنگرده ؟  نمی ترسه اگه همین فردا شوهرش به خاطر مثلا از دست دادن تدریجی زیبایی زنش در اثر کار کردن زایمان و افزایش سن به سرش بزنه تجدید فراش کنه؟ نمی ترسه اگه شوهرش   معتاد بشه نمی ترسه اگه مریض بشه نمی ترسه اگه بچش خدایی نکرده یه بلایی سرش بیاد نمی ترسه اگه خودش مریض  بشه و بمیره؟

یه دختر مجرد شاید فقط یه ترس تو زندگیش باشه یعنی تنهایی اما یه خانوم متاهل هر روز هزار و یک ترس رو با خودش همه جا یدک می کشه البته هیچ کسی از ازدواج بدش نمی یاد ولی باور کنید یه انتخاب غلط برای رهایی از مشکل تنهایی و مشکل مورد تمسخر قرار گرفتن توسط اطرافیان به دلیل بالا رفتن سن و مجرد بودن می تونه باقیمونده عمر آدم رو که می تونه تو آرامش و آسایش باشه تبدیل به جهنم کنه

نگید که منفی بافی اینها قصه نیست هر روز تو زندگی خیلی ها دارم می بینم   اطرافیان اینقدر سطحی نگر نباشیم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:4  توسط cezibel  | 

از اولین تصویری که از اون تو ذهنم هست تا امروز حدود بیست سال می گذره  احساسی که تو من نسبت به اون آقاهه ایجاد شده کاملا ناخودآگاهه یعنی خاصیت عشق اینجوره من انتخاب نکردم که عاشقش باشم یا نه فقط افتادم توی این ماجرا از وقتی که خودم رو یادمه از بچه گی مجبور بودم این آقا رو ببینم و بهش عشق بورزم

 البته اونم رفتار هاش گاهی جوریه که حس می کنم دوستم داره اما مطمئن نیستم اغلب اوقات بهم خیره میشه یا مثلا وقتی تو یه جمع فامیلی دور هم نشستیم همیشه کنارم می شینه دور و ور من می گرده و حس می کنم حواسش به منه گاهی اوقات فکر می کنم شاید رفتارش عادیه شاید هر دختر دیگه ای بود اون همین رفتار رو می کرد. شایدم بو برده شاید خودم و لو دادم ناخواداگاه

بعضی وقت ها فکر می کنم شاید  باید قیدشو بزنم با خودم فکر می کنم اون اگه حتی دوستم داشته باشه و بخواد باهام ازدواج کنه شاید خودشم جرات نکنه بیاد سراغم چون هم می دونم آدم خجالتی و ترسویه هم اختلاف سنی ما زیاده و شایدم هم من رو دوست داره اما نه به عنوان یه همسر

اما بعدش فکر می کنم که شاید عشق هیچ آدمی رو نتونم جایگزین عشق اون کنم شاید اگر با شخص دیگه ای ازدواج کنم ممکنه تا آخر عمرم حتی زمانی که با همسرم هستم به اون آقاهه فکر کنم حتی وقتی سعی می کنم فراموشش کنم و بهش فکر نکنم میاد به خوابم یا یه چیزی دوباره من رو یادش میندازه خلاصه که از دستش نمی تونم دربرم

البته حس می کنم بودنش حتی دور از من بهم امید میده امید زندگی بعد از خدا که انتهای همه امیدهاست امیدم به بودن اونه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:38  توسط cezibel  | 

ديشب تا صبح خوابم نبرد همش تو فكر و خيال بودم تازه ساعت 6 صبح به زور خودم رو خوابوندم نمي دونم چرا شبها تازه ذهن و بدنم  فعال ميشه

 خلاصه خوابيدم و خوابش رو ديدم خواب اون آقاهه كه دوسش دارم ها خواب ديدم خونه خودمون هستيم ولي هنوز به شكل سابق بود يعني به شكل آبارتمان درنيومده بود اون اومده بود و روي كانابه كه جلوي  بنچره رو به حيات قرار داشت نشسته بود تنها بود كار خاصي انجام نمي داد منم همش نگاهش مي كردم  و مثل هميشه كه تو مهموني ها مي بينمش از وجودش احساس خوشحالي مي كردم

تو خونمون غير از من و اون مامانم و خالم و يه عده ديگه هم بودن اون مدت زيادي نشست طبق معمول هم كه هميشه چيزي جز نگاه بين ما نبود يه جا من رو مبل بشت سرش نشسته بودم خالم و مامانم داشتن يه  چيزي مثل نقاشي رو رنگ مي كردن با آبرنگ يهو من با صداي بلند كه هميشه اينجوري مي خندم خنديدم و به مامانم و خالم گفتم كه چرا دارين با آبرنگ نقاشي مي كنيد اون با صداي  خنده من برگشت و به  من رو جوري كه هميشه نگاه مي كنه خيره شد مدت زيادي رو مبل نشست   بعد ديگه حضورش و احساس نكردم فكر كنم رفت بعد از اون يه عده از فاميل هامون اومدن خونه ما من مشغول چايي دادن شدم و مدام تو اين فكر بودم كه اون دوباره برگرده

 در همين حين بود كه بيدار شدم وقتي بيدار شدم ساعت 4 بعد از ظهر بود مامانم مي گفت چقدر مي خوابي باشو چقدر صدات كردم تا باشي ناهار بخوري اما تخت خوابيدي من گفتم خوب اصلا نفهميدم صدام كردي تو دلم گفتم  تازه اگر هم مي فهميدم با وجود اون تو خوابم بيدار نمي شدم و دوست داشتم تا ابد بخوابم و وقتي روي كانابه نشسته بود نگاهش كنم و از بودنش لذت ببرم

راستي ها چقدر خواب ديدم خوبه آدم چيزا يا آدمهاي رو كه دوست داره ببينه ولي بهشون دسترسي نداره مي تونه ببينه به نظر من خواب ديدن نعمت بزرگيه وگر نه آدم از غصه دوري دق مي كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:41  توسط cezibel  | 

من خیلی افسرده شدم دقیقا از روزی که تنها داداشم رفته فرنگ من نمی دونم شاید دلیلش چیزدیگه ای باشه مثلا فصل باییز خلاصه دلیلش هرچی هست شدم یه موجود بی حال و بی انرژی که به سختی از رو زمین جدا می شم انگار جاذبه زمین بیشتر من و می کشه سمت زمین فقط یه گوشه لم می دم حتی حال حرف زدن هم ندارم حتی فشار دادن کلیدای صفحه کلید لب تاب هم برام سخت شده حال حوصله بیرون رفتن رو هم ندارم فقط اگه شاگردام بیان یه ۲ ساعتی سرم گرم میشم یا موقعی که نماز می خونم خوب میشم ولی حدود ساعت ۱۱ شب به بعد حالم خیلی بد میشه خوابم نمی بره یه بغضی تو گلوم گیر کرده که نه حوصله دارم بترکونمش و گریه کنم نه لامصب میره بایین

وای من حالم بد بیده   بدبختیم اینه که مامان و بابا و خاله جونم هیچ کدوم درکم که نمی کنن همش به حال و روزم می خندن و مسخرم می کنن نمی دونم این نسل قدیم چرا اینقدر با واژه افسردگی نامانوسن به نظرشون این چیزا سوسول بازیه واقعا ما نسل سوخته ایم................

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:8  توسط cezibel  | 

من یه مشکلی دارم که خیلی ازیتم می کنه

وقتی می خوام نماز بخونم و سعی می کنم که تمرکز هواس و حضور قلب بیدا کنم همه چی یهو بهم میریزه عوض این که به خدا و چیزای که میگم فکر کنم همش تصویر و اسم آدمهای مختلف میاد جلوی چشمم فرقی نمی کنه کی هر کسی که در طول روز یا حتی مدتها قبل دیده باشم هنربیشه ها آدمهای معروف یا هر شخصیتی  که مثلا دربارش یه لحظه فکر کنم یا مطلبی کتابی خونده باشم عکسش تو حافظه تصویریم میره و دقیقا موقع الله اکبر نماز ناخداگاه مثل فیلم میاد جلوی چشمم  حتی وقتی اون آقاهه که دوسش دارم رو میبینم سعی می کنم اصلا بهش نگاه نکنم چون تا چند هفته باید وقت نماز با تصویرش که میاد جلوی چشمم بجنگم خنده داره نه.....

بعضی موقع ها سعی می کنم اصلا تلویزیون فیلم یا روزنامه نخونم مبادا که چشمم به عکس کسی بیافته و تو حافظه تصویری ثبت بشه و تمرکزم رو وقت حرف زدن با خدا به هم بزنه

من خیلی به نماز وابسته ام اگه نتونم نمازم رو اونطور که می خوام درست بخونم افسرده و بریشون و مضطرب می شم به من بگید چیکار کنم راه حل من کدوم یک از موارد زیره

۱ . من اسکیزوفرنی دارم  باید به روانشناس مراجعه کنم

۲. این یه مورد عادی هست

۳. اصلا فیلم یا تلویزیون یا عکس نگاه نکنم

نظر دیگه ای دارید بگید کمکم کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:5  توسط cezibel  | 

به ندرت بیش میاد که ماهواره نگاه کنم داداشم وقتی میرفت ماهواره رو گذاشت واسه من ولی اصلا برنامه هاش جذبم نمی کنه کلا میونه خوبی با ماهواره و تلویزیون ندارم امشب یه سری زدم ببینم چه خبره  همینجور کانال ها رو زدم ببینم چی میاد یه کانال فارسی اومد یه خانومه مجری بود که وقتی دیدمش دوباره دچار یاس فلسفی شدم می دونید چرا به نظر من شبیه دلقک ها بود تا مجری یه کت شلوار قرمز بوشیده بود با کروات راه راه قرمز سفید و یه کلاه قرمز مسخره نمی دونم اسمش چی بود یا حتی اسم کانالش آرایشش هم که نگو به نظر من آرایشش خیلی غلیظ و مشمئز کننده و ادا اطفارای   حال بهم زن بود تازه سنشم که اوه ..............اونقدر حالم بد شد که کلا خاموش کردم و رفتم سراغه کارم چقدر واقعا اعتماد نفس می خواد آدم این همه خرج کنه ماهواره بزنه اونوقت همچین آدمهای رو نشون بده

یه سوال به نظر شما بیشتر آقایون از کدوم یک از موارد زیر بیشتر خوششون میاد و بهش خیره می شن؟

۱. یه دختر با آرایش غلیظ ابروهای تاتو  خیلی مصنوعیه  ژل زده متورم شده  آرایش غلیظ چشم و یه خروار بنکیک و کرم بودر که مثل ماست روی صورتش گوله گوله شده و رنگ موی بلوند که اصلا به رنگ بوست واقعیش  تناسب نداره

۲. یه دختر معمولی با آرایش ملایم  و ملیح

۳. یه دختر ساده با چهره کاملا طبیعی با زیبایی طبیعی بدون آرایش

۴. یه دختر محجبه که با وجودی که حجابش کامله  اما از همه اینها زیباتر به نظر می رسه

۵. آقایون محفوظ به حیا  هستند اصلا به دختر مردم نیگاه نمی کنن

۶. همه موارد

۷. مگه خودت خوار مادر نداری خیره می شی به دختر مردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:16  توسط cezibel  | 

سرفه هام که خوب نشده هیچ دچار یاس فلسفی هم شدم به قول معروف غوز بالای غوز امشب کانال چهار یه فیلم گذاشت که مستندی از زندگی نامه چالز دیکنز معروف بود چالز دیکنز با وجودی که از طبقه نسبتا فقیر متوسط جامعه بود اما تونست سرانجام به شهرت و ثروت و آرزو هاش برسه اما .......................................................

چیزی که من رو دچار یاس فلسفی کرد این بود که با وجود این همه چالز دیکنز تو  زندگیش احساس رضایت و خوشحالی و خوشبختی نداشت و مدام در جستجوی این بود که روح تشنش رو از چیزی که مطمئن نیست چیه سیراب کنه هنگام مرگش هم چندان  راضی از دنیا نرفت

این یعنی اینکه هر چقدر ما تو این دنیا بیشتر سگ دو بزنیم تا به رفاه و خوشبختی ثروت و قدرت برسیم اما آخرش به هیچی نمی رسیم من مطمئنم اگر از ثروتمندترین و موفق ترین آدم دنیا هم هنگام مرگش  ببرسی که آیا از عمری که کرده احساس رضایت داره صد در صد میگه نه من آدمهای زیادی رو می شناسم که با وجودی که همه چی تو زندگی داشتن اما خوشحال نبودن

به نظر من همه چیز تو دنیا بی ارزشه نیاز به ثروت قدرت حتی رضایت جنسی هیچ وقت تمومی نداره همیشه ادم تشنه است

بس چی می تونه تو دنیا آدم رو به احساس خوشبختی واقعی برسونه و عطش ادم رو فروکش کنه

البته جوابش رو حدس می زنم فقط و فقط یاد خدا و خدمت به خلق خدا برای خشنودی خدا و دیگر هیچ

گمکرده ما فقط خداست

حتی اگر خوش تیب ترین و بولدار ترین مهربون ترین شوهر دنیا هم نصیبم بشه و تو زیباترین خونه دنیا زندگی کنم و زیباترین اتومبیل دنیا هم زیر بام باشه بازم مطمئنم احساس رضایت دائمی صد در صد  رو تو من ایجاد نخواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:23  توسط cezibel  | 

حدود ۱۰ روزه که سرمای شدیدی خوردم هنوز کاملا خوب نشدم  آنفولانزای آ نبوده فقط سرماخوردگی طولانی اونقدر این چند روز سرفه کردم که دیگه دل و روده واسم نمونده دکتر هم که رفتم ورزش و فعالیت زیاد رو برام ممنوع کرده وقتی هم حرف می زنم بیشتر سرفم می گیره واسه همین چند وقته که  آتش نشانی هم دیگه نتونستم برم کلاس شاگردهامم فعلا تعطیل کردم چون در طول ساعت کلاس فقط یه ریز سرفه می کنم. از بس موندم خونه و خوابیدم افسرده و کلافه شدم وقتی می رم بیرون سرفم شدید تر میشه تنها کاری که از دستم برمیاد فعلا خوردن و خوابیدن و شعر گفتنه

تازه از طرف دیگه دادشم هم هفته بیش برای همیشه رفت خارج از کشور شایدم بخشی از افسردگیم برای رفتن دادشم باشه جاش خیلی خالیه

وای چیکار کنم........................................................................زندگی همینه یه روز خوشی یه روز ناخوشی تا بوده همین بوده و بس. پس بی خیال حالشو ببر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:10  توسط cezibel  | 

 دوست جدید پیدا کردم خیلی خوشگل و نازه خیلی دوسش دارم دوست من یه ماهی کوچولو مثل خودم شبا کلی باهم درد دل می کنیم من از بی وفایی زمونه می گم اون از تنگی جاش و رویای شنا کردن تو یه برکه یا دریاچه بزرگ چیکار کنم از یه طرف بهش وابسته شدم دوست دارم نگهش دارم از طرف دیگه دلم می سوزه اون و شبیه آدمی می بینم که تو یه اتاقه کوچیک حبس شده خب صاحب قبلی این ماهی اون رو تو یه آکواریوم کوچیک به من داده دلم می خواد ببرم یه برکه پیدا کنم آزادش کنم ولی نکنه به محظ آزاد شدن یه ماهی گنده بیاد یه لقمش کنه آزادی به نفعشه یا اسارت نکنه اونم به من عادت کرده از دوری هم دق کنیم. چیکار کنم ...... مسئله این است آزادی و مرگ یا اسارت و زندگی؟

چی گفتم .........................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:22  توسط cezibel  | 

جز پیشه عشق تو مرا کار نباشد        جز یاد و خیال تو مرا یار نباشد
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:49  توسط cezibel  | 

دیشب دوستای دانشگاهی همه خونه ما جمع بودن خیلی خوش گذشت همش مرور خاطره های بامزه و خنده دار بود  اینقدر خندیدیم که همه روده برشدیم من بدبخت هم که میزبان جمع بودم سرما خورده بودم و گلوم گرفته بود وقتی بچه ها از اون روزا با آب و تاب تعریف می کردن منم که خوش خنده وقتی می خواستم بخندم همه جای بدنم درد می گرفت چیکار کنم دقیقا شب قبل مهمونی سرماخوردم نمی شد مهمونی رو به هم بزنم به خاطر سرماخودگیم چون هم تدارک دیده بودم هم زشت می شد اگر کنسل می شد.

خلاصه اینکه این ۸ نفری که خونه ما بودن همه خاطره های مشترکی  داشتیم

من با سه نفر دیگه تو شهر رشت خونه دانشجویی داشتیم من تهران ساکن بودم اما دانشگاه دولتی گیلان قبول شده بودم می تونم بگم بهترین لحظات عمرم تو این ۴ سال گذشت حاضرم همه عمرم رو بدم تا یک ساعت از اون روزا تکرار بشه وقتی یاده اونروزا می افتم گریم می گیره خونه دانشنجوی یعنی مساوی با کلی ماجرا و اتفاق خنده دار وقتی چند تا جوون هم سن و سال یه جا دور هم جمع بشن و بخوان با هم زندگی کنند خودتون تصور کنید چه ماجراهای اتفاق می افته  من تقریبا هر شب از شدت خنده دلدرد و کمر درد می گرفتم

افسوس می خورم چرا روز به روز خاطره ها رو ننوشتم اما یه روزی شاید بنویسم اگر بنویسم شرط می بندم تعداد زیادی خون به گردنم می افته خون کسایی که از شدت خنده بس حین خوندن خاطراتم دچار حمله قلبی بشن

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:3  توسط cezibel  | 

خنده داره ولي من آرزو داشتم يه خانواده بزرگ داشته باشم ۱۰ يا ۱۲ تا خواهر و برادر همراه بدر بزرگ و مادر بزرگ در قيد حيات عمه ها  و عمو ها و خاله ها و دايي ها ي زياد يه عالمه دختر عمو بسر عمو دختر دايي بسر دايي بسر خاله دختر خاله كه خارجي ها به همشون ميگن( كازين) كه همه دور هم دور يه سفره خيلي بزرگ جمع ميشن و مي زنن تو سر و كله هم تو همچين خونواده اي آدم به هيچ عنوان احساس تنهايي نمي كنه اصلا همچين خونواده هاي نمي فهمن تنهايي و افسردگي چيه واسشون تعريف شده نيست مثل نسل قديم كه همچين واژه هايي واسشون مضحك و سوسول بازيه

خلاصه كه با جرات مي خوام بگم هر چي كه اين دانشمندا و محققين و صاحب نظرا مي گن كه ۲ تا بچه كافيه يا فرزندتر كم زندگي بهتر و از اين حرفا دقيقا در جهت تخريب روحيه شادابي و از بين بردن زندگي سالمه بشر هست وگر نه نسل قديم كه معمولا تو خونواده هاي بزرگ و بر جمعيت بزرگ شدن از نظر روحي و حتي گاهي جسمي سالمتر از نسل جديد هستند وجود يه عالمه جوون افسرده بژمرده كه دور و ور خودم ميبينم شاهد خوبي بر ادعاي منه

من كه خودم فقط و فقط يه برادر دارم اصلا از داشتن يه خونواده كوچيك احساس خوبي ندارم حتي اگر ازدواج هم كنم باز هم داشتن فقط يه برادر اونم برادري كه قصد داره از ايران بره مساوي با تنهاييه خونواده همسر هيچ وقت نمي تونه جاي خونواده خود آدم رو بر كنه هرقدر مهربون باشن

اما مهم نيست آدم ها همه تنها هستن فقط شكل اين تنهاي فرق مي كنه گاهي آدم ميون يه عالمه آدم هم تنهاست و گاهي بعضي آدمها با وجودي كه خونواده كم جمعيتي دارن آما يه عالمه دوست خوب دارن و مهمتر از همه خدا هيچ وقت آدم رو تنها نمي زاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:25  توسط cezibel  | 

می خوام یه اعترافی کنم من معتادم به  نوشتن معتاد شدم چرا آدم همیشه به یه چیزی معتاد میشه من به نوشتن معتاد شدم تازه می فهمم  معتادا چی می کشن درکشون می کنم خودم می دونم نوشتنم هیچ فایده ای واسم نداره ولی اگه ننویسم حس می کنم خمار می شم بدنم درد می گیره ..............
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:34  توسط cezibel  | 

نمی دونم چرا هر وقت تو زندگی احساس خوشی راحتی قدرت یا هر احساس خوب دیگه ای می کنم و لذت می برم و یا میگم آخیش چند دقیقه بعد از دماغم درمیاد همچین از ابر و باد و خورشید و فلک بس گردنی مخورم که تا چند روز تو موجي ميشم 

 امروزم چنین اتفاقی افتاد وقتی از آتیش نشانی برگشتم خیلی خسته بودم اونقدر که ناهار نخورده و نماز نخونده یه ۱ ساعتی خوابیدم عین خرس بعدم که بیدار شدم شیطون بی وجدان رفت تو جلدم و گفت بزار حالا ناهار بخوری بعد میری سراغه خدا طبق معمول هم که آدم ناهار می خوره سنگین میشه دیگه حاله نماز نداشتم و تلب شدم رو کانابه جلوی تلوبزیون البته ته دلم یه غذاب وجدانی داشتم که این همه کار تو روز انجام دادم چرا حال ندارم ۴ رکعت نه ببخشید ۸ رکعت نماز بخونم که ۱۰ دقیقه هم طول نمی کشه اما از طرفی شیطون بی وجدان دست از سرم بر نداشت و هی بهم می گفت که از استراحتت روی کانابه بیشتر لذت ببر

چشمتون دقیقه بعد و نبینه که با کلمه جادویی آخیش بر زبانم ناگهان .............. چی شد ....................... صدای غرش مهیبی اومد و زمین به شدت زیر باهام لرزید  من در حالی که مثل خر حسنی شلمرود به حالت ثم در هوا دم در زمین در اومده بودم به شدت فریاد زدم زلزله زلزله .......................

اولین چیزی که تو این حالت به نظرم اومد این بود که خدا خوب حالمو گرفت بازم از خدا بس گردنی خوردم حقم بود تصور کنید اگه تو این حالت مثلا زلزله شدید بود و زیر آوار مرحوم می شدم نماز نخونده ................هزار تا كار نيمه تموم اگه منم جای خدا بودم آدمی مثل خودم رو با یه تاکسی دربست می فرستادم سيتي سنتر جهنم

شايد بگيد خرافاتيم اما اينا چيزايي نيست كه فقط ساخته ذهنم باشه لمسشون كردم كه ميگم وقتي يه اتفاقي بيافته كه تا چند قدمي با مرگ روبرو بشيد چه احساس و افكاري بهتون دستم مي ده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 2:12  توسط cezibel  | 

بعد از ۲۸ سال هنوز مطمئن نیستم باید کی باشم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:37  توسط cezibel  |